![]() |
![]() |
|
| دل دلايلي دارد كه عقل از آن بي خبر است |
|
مي خواستم واسه از دست دادنت گريه كنم ولي
ديدم تمام اشكهايم را براي به دست آوردنت ريخته بودم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:58; توسط: پسر باراني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:47; توسط: پسر باراني
|
|
کاش حسي غريب درونم مي گفت تسليم شوم و جنگيدن بي فايده است ،جنگ با احساسي گنگ و مبهم در چشمانت ،تحمل اينهمه تحقير را ديگر ندارم از جنگ نيز ديگر هراسي نيست ،اما ناميد نمي شوم شايد روزي به من گفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 9:12; توسط: پسر باراني
|
|
محبت را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از محبت نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 12:31; توسط: پسر باراني
|
|
اشكي كه بي صداست پشتي كه بي پناهست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دلي را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي بهاست شرمي كه آشناست داراي من است ارزاني شماست!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:42; توسط: پسر باراني
|
|
ای عزیزترینم عشق میان من و تو انچنان گرم است که مرا می سوزاند و خاکسترم میکند ولی از خاکستر فقط یک جمله باقی میماند که... دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:39; توسط: پسر باراني
|
|
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:38; توسط: پسر باراني
|
|
نگو بار گران بوديمو رفتيم. نگو نامهربون بوديمو رفتيم. آخه اينها
دليل محکمي نيست. بگو با ديگران بوديم و رفتيم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:36; توسط: پسر باراني
|
|
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين
دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه
مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با
اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر
چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش
كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با
ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي
من باش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:28; توسط: پسر باراني
|
|
گر دورم ز دیدارت کمال بی وفای نیست
وفا آن است که نامت را همیشه زیر لب دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:27; توسط: پسر باراني
|
|
از ساعت متنفرم از این اختراع عجیب بشر که جای خالی حضور تو را به رخ دلتنگی های من میکشد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:12; توسط: پسر باراني
|
|
سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 19:37; توسط: پسر باراني
|
|
سرنوشت . ننوشت ..........گر نوشت بد نوشت............اما این را بدان که نتوان سر نوشت را از سر نوشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 12:33; توسط: پسر باراني
|
|
عشق يعني اشک حسرت ريختن ، عشق يعني در جهان رسوا شدن ، عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن، عشق يعني زندگي را باختن ، ناکامي يعني تاخير نه شکست ! مسير انحرافي وقت است ,نه کوچه بن بست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:5; توسط: پسر باراني
|
|
ميروم شايد كمي حال شما بهترشود ميگذارم با خيالت روزگارم سرشود ازچه ميترسي برو ديوانگيهاي مراآنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود ميروم ديگر نميخواهم براي هيچ كس حالت غمگين چشمانم ملالآور شودآخراي آشفتگي هربارجان عاشقم تا به كي بازيچه اين دست بازيگرشود ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت اين منِ ديرينِ من يك آدم ديگر شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:0; توسط: پسر باراني
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستت دارم
|
| پیوندهای روزانه |
|
صادق ساده دل برای دوست رسواترین عاشق دوست آرشیو پیوندهای روزانه |
| نویسندگان |
|
محمد فاطمه |
| پیوندها |
|
عاشق چشم و ابروش شدم می خوام ببوسمت مهسا تنها رود جاری زندگی نیلوفر روزگار بیاد ماندنی زندگی دوست دوست عزیزم پگاه امید زندگی ابي آرام بلند |
|
RSS
|